تبليغاتX
پروانه های سوخته بال

عطرِ تنت با بوی کهنه باروت در هم پیچید و تو در آبیِ آسمان، نور شدی
برایِ
فردایِ خاکستریِ ما و سه نقطه سبز در دور دستِ پروانه شدن.

آن روزها، تو چون ماهی سرخ و رهایی بودی که خسته از نبرد با موج‏های حادثه، از تُنگِ تَنگِ خاک به سویِ اقیانوسِ اشتیاق می‏شتافتی.در «جزیره مجنون» آواز عشق سر می‏دادی ودر دلشدگی‏های «دو کوهه»، دلتنگی‏هایت را می‏سرودی.

آن روزها، باد تصنیف عشق را به سبکِ صدایِ تو می‏سرود.

                                   آن روزها، صداقت در عمقِ نگاهت رسوب کرده بود.

ایمان در تمامِ تنت پیچیده بود و با ذره ذره پیکرت پیوند خورده بود.

شهادت بر پیشانی‏ات نوشته شده، شهادت با نام تو عجین شده بود.

                      آن روزها، عشق، نامِ مستعار تو بود.

و امروز می‏دانیم که کلامی کافی نیست. برایِ سرودنِ تو؛

برای این‏که بگویم چه قدر خانه‏هایمان خالی از خاطره توست و ترانه‏هایمان تهی از یاد تو، برای این‏که بگویم درختِ غفلتمان بی‏وقفه رشد می‏کند و ما در سایه اوهام و خیالات خفته‏ایم.

برای این‏که بگویم چشمه وجود شتابان آلوده می‏شود و

                                            در دستانمان رنگِ آب پاکی را فراموش کرده.

وقتی باد شانه‏های سنگینت را سبک بر دوش می‏کشید،

فهمیدم عشق از آن جا آغاز می‏شود که نگاه تو به آن ختم می‏شود.

چه قدر در حسرتِ نگاه تو ماندن!

چه قدر در حیرتِ عشق سوختن!

هنوز کودک زمین، بهانه ندبه‏هایت را می‏گیرد.

هنوز لطیف نگاه بارانیِ توست که کویر خاک را به نمناکیِ عشق، طراوت می‏بخشد و صدای رسایت را خوب یادمان هست که می‏خواندی:

« به همان عهد که بستیم بر آنیم هنوز»

صدای فرو ریختن پرچین دل‏هایمان را هنوز خوب یادم هست

 و لبخند شیرینت را که می‏فهماند «چو شمع شعله کشم آن‏قدر که آب شوم»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 14:7  توسط سوخته بال  |