عطرِ تنت با بوی کهنه باروت در هم پیچید و تو در آبیِ آسمان، نور شدی
برایِ فردایِ خاکستریِ ما و سه نقطه سبز در دور دستِ پروانه شدن.
آن روزها، تو چون ماهی سرخ و رهایی بودی که خسته از نبرد با موجهای حادثه، از تُنگِ تَنگِ خاک به سویِ اقیانوسِ اشتیاق میشتافتی.در «جزیره مجنون» آواز عشق سر میدادی ودر دلشدگیهای «دو کوهه»، دلتنگیهایت را میسرودی.
آن روزها، باد تصنیف عشق را به سبکِ صدایِ تو میسرود.
آن روزها، صداقت در عمقِ نگاهت رسوب کرده بود.
ایمان در تمامِ تنت پیچیده بود و با ذره ذره پیکرت پیوند خورده بود.
شهادت بر پیشانیات نوشته شده، شهادت با نام تو عجین شده بود.
آن روزها، عشق، نامِ مستعار تو بود.
و امروز میدانیم که کلامی کافی نیست. برایِ سرودنِ تو؛
برای اینکه بگویم چه قدر خانههایمان خالی از خاطره توست و ترانههایمان تهی از یاد تو، برای اینکه بگویم درختِ غفلتمان بیوقفه رشد میکند و ما در سایه اوهام و خیالات خفتهایم.
برای اینکه بگویم چشمه وجود شتابان آلوده میشود و
در دستانمان رنگِ آب پاکی را فراموش کرده.
وقتی باد شانههای سنگینت را سبک بر دوش میکشید،
فهمیدم عشق از آن جا آغاز میشود که نگاه تو به آن ختم میشود.
چه قدر در حسرتِ نگاه تو ماندن!
چه قدر در حیرتِ عشق سوختن!
هنوز کودک زمین، بهانه ندبههایت را میگیرد.
هنوز لطیف نگاه بارانیِ توست که کویر خاک را به نمناکیِ عشق، طراوت میبخشد و صدای رسایت را خوب یادمان هست که میخواندی:
« به همان عهد که بستیم بر آنیم هنوز»
صدای فرو ریختن پرچین دلهایمان را هنوز خوب یادم هست
و لبخند شیرینت را که میفهماند «چو شمع شعله کشم آنقدر که آب شوم»