بار دیگر، دلهای بیتابمان هوای شهدا دارد؛
هوای اهالی آسمان را که نور میخورند و نور میآشامند
هوای زخم دارانی غریب که فرسنگها از آنان دوریم.
هر چه باشد، در قلبهای تیره و تارمان، روزنه کوچکی از عشق به آنها باز است؛
هر چند پلههای ناسوت، به گودال بیخیالیمان کشاند و آتش گدازنده منطق معاش،
بالهای سبکباریمان را سوزاند.
میخواهم از شهید بنویسم
از رازی که با خون فاش میشود
آن گاه که یار، راز آفرینش را از فرشتگان کتمان میکند ـ إِنِّی أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُون ـ،
مگر فرشته، تاب اعتراض «وَ یَسْفِکُ الدِّمَاء» را دارد؟
و اگر سرّ «... مَا لا تَعْلَمُون»، شهدا نباشند، پس کیانند؟
شهید، برنده مزایده عشق است
پرنده سبکبال آسمان شهادت
بقیه کربلای خداوند عشق؛ یعنی: حسین علیهالسلام .
مگر حسین علیهالسلام ، جز ایثارگران جان، کسی را پذیرفت در ظهر آتش و عطش؟ ـ
«ألَّذِینَ بَذلُوا مُهَجَهُمْ...» ـ
«بیمعرفت مباش که در «مَن یزید»
عشق اهل نظر معامله با آشنا کنند».
حکایت شهید، حکایت غریبی است که فقط شهدا آن را میشناسند
«بسی گفتیم و گفتند از شهیدان
شهیدان را شهیدان میشناسند»
اما حکایت شرمساری خود را چه کنیم؛
حکایت خود فراموشان را
حکایت غیرت فروشان عصر بیخیالی را؟
ما را چه شده است؟
مبادا از مسیر عشق، به بیراهه برویم!
مبادا صمیمیت خاکی جبهه را به دود و سیمان و آهن بفروشیم!
نگذاریم چشمانی را که ستارههای خشوع از آن میبارید، شرارههای شهوت بسوزانند!
دستان قنوت خوانمان را که نردبان عروج بودند، با زنجیرهای بیغیرتی قفل نزنیم!
لباسهای خاکیمان را که نشانه خلوص بود، در مقابل جامههای چرکین لذات ناسوتی،
ارزان نفروشیم!
بگذاریم پیشانیهامان، بوی پیشانی بند «یا زهرا» بدهند؛ بوی پیشانی بند «یا ثاراللّه»
باید پلاکهای بیتاب را ببوسیم!
نباید «ایمانمان» را به «نام» و «نان» بفروشیم.
از آنها نباشیم که: «همتشان، شکمشان است».
باید به پیشانیهامان خصلت سجود بدهیم.
به دستانمان حرارت نیایش بدهیم تا قنوتهامان، رنگ اجابت بگیرند.
سلام بر قنوتهایی که عطر «أَللَّهُمَّ اْرُزْقنِی تَوْفِیقَ الشَّهَادَة» میپراکند!