تبليغاتX
پروانه های سوخته بال
 

بار دیگر، دل‏های بی‏تابمان هوای شهدا دارد؛

هوای اهالی آسمان را که نور می‏خورند و نور می‏آشامند

هوای زخم دارانی غریب که فرسنگ‏ها از آنان دوریم.

هر چه باشد، در قلب‏های تیره و تارمان، روزنه کوچکی از عشق به آنها باز است؛

هر چند پله‏های ناسوت، به گودال بی‏خیالی‏مان کشاند و آتش گدازنده منطق معاش،

بال‏های سبکباری‏مان را سوزاند.

می‏خواهم از شهید بنویسم

از رازی که با خون فاش می‏شود

آن گاه که یار، راز آفرینش را از فرشتگان کتمان می‏کند ـ إِنِّی أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُون ـ،

مگر فرشته، تاب اعتراض «وَ یَسْفِکُ الدِّمَاء» را دارد؟

و اگر سرّ «... مَا لا تَعْلَمُون»، شهدا نباشند، پس کیانند؟

شهید، برنده مزایده عشق است

پرنده سبکبال آسمان شهادت

بقیه کربلای خداوند عشق؛ یعنی: حسین علیه‏السلام .

مگر حسین علیه‏السلام ، جز ایثارگران جان، کسی را پذیرفت در ظهر آتش و عطش؟ ـ

 «ألَّذِینَ بَذلُوا مُهَجَهُمْ...» ـ

«بی‏معرفت مباش که در «مَن یزید»

عشق اهل نظر معامله با آشنا کنند».

حکایت شهید، حکایت غریبی است که فقط شهدا آن را می‏شناسند

«بسی گفتیم و گفتند از شهیدان

شهیدان را شهیدان می‏شناسند»

اما حکایت شرمساری خود را چه کنیم؛

حکایت خود فراموشان را

حکایت غیرت فروشان عصر بی‏خیالی را؟

ما را چه شده است؟

مبادا از مسیر عشق، به بیراهه برویم!

مبادا صمیمیت خاکی جبهه را به دود و سیمان و آهن بفروشیم!

نگذاریم چشمانی را که ستاره‏های خشوع از آن می‏بارید، شراره‏های شهوت بسوزانند!

دستان قنوت خوانمان را که نردبان عروج بودند، با زنجیرهای بی‏غیرتی قفل نزنیم!

لباس‏های خاکی‏مان را که نشانه خلوص بود، در مقابل جامه‏های چرکین لذات ناسوتی،

 ارزان نفروشیم!

بگذاریم پیشانی‏هامان، بوی پیشانی بند «یا زهرا» بدهند؛ بوی پیشانی بند «یا ثاراللّه‏»

باید پلاک‏های بی‏تاب را ببوسیم!

نباید «ایمانمان» را به «نام» و «نان» بفروشیم.

از آنها نباشیم که: «همتشان، شکمشان است».

باید به پیشانی‏هامان خصلت سجود بدهیم.

به دستانمان حرارت نیایش بدهیم تا قنوت‏هامان، رنگ اجابت بگیرند.

سلام بر قنوت‏هایی که عطر «أَللَّهُمَّ اْرُزْقنِی تَوْفِیقَ الشَّهَادَة» می‏پراکند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 22:59  توسط سوخته بال  |