تبليغاتX
پروانه های سوخته بال - آغاز قصه عشق . . .

... و آن روزها که خورشید حقیقت از مشرق باورهای ما طلوع کرد ٬ دلهایمان آسمانی شد.

ستاره هایی که دل به زمین نداشته و نگاهشان به زیباترین افق آفرینش دوخته شده بود٬

 برچین شدند و در آغوش بهشت جای گرفتند . و پروانه های سوخته بال ٬ شقایق ها و لاله ها در دشتی به گستره همه هستی کنگره ای برپا کردند به نام عشق.

ناگاه ابرهای تیره بر بام باورهایمان هجوم آوردند تا تبسم آزادی را به اسارت گیرند . آمده بودند تا ایران را ویران کنند و خرمشهر را غمکده.

این     بود که پیر ما ٬ خورشید جماران ٬ پیروان خویش را فرا خواند تا دست بیگانه را فرو اندازند و جوانان ٬ آنان که بر شاخسار درخت انقلاب جوانه زده بودند ٬

پیام پیر را بوسه باران کردند. چفیه ها مهربانانه دست بر گردن آنان انداخته و عطر گیسوانشان را به تبرک بر می گرفتند .

 پیشانی بندهای سرخ و سبز بر سرهایی که سودای ولایت داشتند ٬ بسته شد.

 بین لب های نیایش و قرآن ها پیوندی مبارک برقرار شد و جبهه آغوش گشوده

٬ قلب های خدایی را در برگرفت

این ٬ آغاز قصه عشق بود....

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 0:28  توسط سوخته بال  |