چند روزی است که هوایت ابری است؛ آفتابی نشدهای. نه خودت را نشانم دادهای، نه چشمهای دلربایت را.
چشمهای قشنگی که وقتی گردِ شیمیایی گرفت، زیباتر شد. به رنگ آسمان درآمد و عکس همه دریاها توی آن افتاد. دیگر ناز و کرشمه هم نداری. دیگر لبهایت را نشانم نمیدهی تا شربت خندههای شکرریزت را بنوشم؛ اقلاً یک بار دیگر، اقلاً یک ناز و غمزه دیگر. یک جمله کوتاه دیگر... اما نه، من به اینها راضی نیستم. باید دوباره بیایی و ستاره بارانم کنی. ستارههایی که روی شانه زخمیات هستند. ستارههایی که به جای قطار فشنگ، دور کمرت بسته شدهاند. آنها را باز کنی و بپاشی روی سرم. با دو بالی که تو به من دادی، همان دو بال سفید و نرم که روی دستهایم چسباندی. بپرم، بال بال بزنم، و ستارههای ریز، به سر و رویم بچسبند!
انصافت را شکر، مؤمن! دست مریزاد! پس کجایی؟ نکند رفتهای عیادت. عیادت یک تازه وارد آسمانی دیگر از گذرگاه زمین. رفتهای تا اشکهای تازه او را ببوسی. رفتهای تا خون گرمش را ببویی!
. یادت هست از فکه برایم نوشته بودی: «اینجا بهشت عاشقان است .این جا روی خاکریزهایش گل شقایق شکفته است. بر سفره دشتهایش صدها شهید، مثل صدها سرو و سپیدار قد برافراشتهاند. دریغ که ما هنوز نشستهایم. این جا درد، دوایِ دل دلدادههاست. اینجا داغ، مرهم سینههای سوخته است. غریبی، همه عاشقان را هلاک کرده .همه را... کجایی آقا که بی قرارت هستیم »
دوباره برایم نوشتی. دوباره بند دلم به خاطر جملههایت برید. دوباره سرم پر شد از صدای گنجشک. گنجشکهایی که با جیک جیک بلندشان گریه میکردند، نوحه میخواندند، سینه میزدند.
امروز، روز پنجم است که در محاصره هستیم. آب را جیره بندی کردهایم. نان را جیرهبندی کردهایم. عطش، همه را هلاک کرده؛ همه را، جز شهیدانی که حالا کنار هم در انتهای کانال خوابیدهاند. آنها دیگر تشنه نیستند. آنها از دست ساقی عزیزی آب خوردهاند. آبی که مزه آب کوثر میدهد...!
دست مریزاد مؤمن! میخواهی دوباره نامههایت را رو کنم و به آواز بیفتم.میخواهی بزنم به دستگاه شور. بروم به حال و هوای غریبی و برای در و دیوار گرفته خانه بنالم. میدانی که باز هم هوس نوشتن دارم. نوشتن دل نوشته به تو. میخواهم بنویسم:
سلام! چطوری مؤمن خدا؟ چه خبر از کوچه باغتان؟ چطورند بچههای گردان تشنگان؟ نکند دوباره بالهایشان را باز کردهاند و رفتهاند به دیدن سید الشهدا ( ع ). رفتهاند به پابوسیاش. رفتهاند تا از میوههای لذیذ درختهای باغش، سرمست بشوند. رفتهاند تا از حوض کوثر خانهشان، شراب بنوشند. رفتهاند تا از آبشارِ نقرهای پشت بامشان سُر بخوردند
و بیفتند توی دامن حوض کوثر.لا بد تو هم با آنها رفتهای! مگر نه؟
اما دل نوشته، دوای این درد نیست. دوای این دلِ گرفته نیست، برای تویی که پرنده آفریده شدی، برای تویی که هنوز همه قصه تشنگیات، دلم را میسوزاند. میدانم که الان سیراب شدهای. میدانم کنار چشمهای و داری دلت را در تن شفاف آن میشویی، اما هنوز خاطره آواز تشنگیات، بلند است. هنوز خاطره تشنگی بچههای گردانتان از یادها نرفته است. هنوز هم دارم میشنوم که یکی از پشت بیسیم فریاد میکشد: «بچههای تشنه لب آب نمیخواهند. آب نفرستید برایمان. لب تشنه جنگیدن لذت دیگری دارد. نقل و نبات بفرستید. پس کو کبوترهایتان» ؟
این بار میخواهم بیایی و دوباره از سر بگیری. دوباره از ابتدا تعریف کنی. از وقتی که قمقمهها خالی شدند. از لحظههایی که از آسمان آتش بارید و لبهایتان نمک بست. بگویی که یک گردان، ابوالفضلِ تشنه لب، چند روز در محاصره بودند. یک گردان حبیب و مسلم و عون و علی اکبر (علیهالسلام)، سوز عطش گرفتند. اما هیچ کس نفهمید، جز خدا. هیچ کس تشنگیشان را حس نکرد، جز آسمان، زمین، فرشتهها و جز قمقمههای خالی و خشکیدهشان. باران گلوله بود که روی خط میریخت و سوز عطش بود که بر لبهای ترک خورده میوزید. همه، عشق کربلا به سرشان بود. عشق حسین (علیهالسلام)، عشق بیآبی و عشق تشنه جان سپردن. مثل حسین (علیهالسلام)، مثل عباس (علیهالسلام) و مثل همه هفتاد و دو آتشفشان نینوا.
بیا و باز هم یک دهن سیر حرف بزن. خاطره بگو و راز تشنگی سیصد بسیجی گردانتان را فاش کن. میخواهم بنویسم. میخواهم بنویسم که کسی از تشنگی بچههای گردان شما چیزی نگفت، و حرفی ننوشت. کسی از قمقمههای خالیشان عکس نگرفت. کسی برای لبهای خشکیدهشان فیلم نساخت. کسی به خاطر چشمهای خستهشان شعر نگفت و کسی در وصف بلور اشکهایشان، نجوا نکرد. دلم میخواهد دوباره نرم نرم، لحظه به لحظه و جزء به جزء از خط اول خاکریز تا خط آخر آسمان، یک دل نوشته بنویسم. دل نوشتهای که خود نیز تشنه است. تشنه تو، تشنه حرفهای تو و دیدنت!
امشب اگر به خوابم نیای، شال سبزت را دوباره نشانم ندهی، باز عطر بارانم نکنی، من از خواب میپرم. وحشت دنیا به قلبم چنگ میاندازد. میترسم تو را از یاد ببرم. تو را دوست شهیدم! تو و یک گردان شهید تشنه لب را! یک گردان شهید تشنه، تشنه تشنه... .