تبليغاتX
پروانه های سوخته بال - یک گردان شهید تشنه . . .

چند روزی است که هوایت ابری است؛ آفتابی نشده‏ای. نه خودت را نشانم داده‏ای، نه چشم‏های دلربایت را.

چشم‏های قشنگی که وقتی گردِ شیمیایی گرفت، زیباتر شد. به رنگ آسمان درآمد و عکس همه دریاها توی آن افتاد. دیگر ناز و کرشمه هم نداری. دیگر لب‏هایت را نشانم نمی‏دهی تا شربت خنده‏های شکرریزت را بنوشم؛ اقلاً یک بار دیگر، اقلاً یک ناز و غمزه دیگر. یک جمله کوتاه دیگر... اما نه، من به این‏ها راضی نیستم. باید دوباره بیایی و ستاره بارانم کنی. ستاره‏هایی که روی شانه زخمی‏ات هستند. ستاره‏هایی که به جای قطار فشنگ، دور کمرت بسته شده‏اند. آن‏ها را باز کنی و بپاشی روی سرم. با دو بالی که تو به من دادی، همان دو بال سفید و نرم که روی دست‏هایم چسباندی. بپرم، بال بال بزنم، و ستاره‏های ریز، به سر و رویم بچسبند!

انصافت را شکر، مؤمن! دست مریزاد! پس کجایی؟ نکند رفته‏ای عیادت. عیادت یک تازه وارد آسمانی دیگر از گذرگاه زمین. رفته‏ای تا اشک‏های تازه او را ببوسی. رفته‏ای تا خون گرمش را ببویی!

. یادت هست از فکه برایم نوشته بودی: «اینجا بهشت عاشقان است .این جا روی خاکریزهایش گل شقایق شکفته است. بر سفره دشت‏هایش صدها شهید، مثل صدها سرو و سپیدار قد برافراشته‏اند. دریغ که ما هنوز نشسته‏ایم. این جا درد، دوایِ دل دلداده‏هاست. اینجا داغ، مرهم سینه‏های سوخته است. غریبی، همه عاشقان را هلاک کرده .همه را... کجایی آقا که بی قرارت هستیم »

دوباره برایم نوشتی. دوباره بند دلم به خاطر جمله‏هایت برید. دوباره سرم پر شد از صدای گنجشک. گنجشک‏هایی که با جیک جیک بلندشان گریه می‏کردند، نوحه می‏خواندند، سینه می‏زدند.

امروز، روز پنجم است که در محاصره هستیم. آب را جیره بندی کرده‏ایم. نان را جیره‏بندی کرده‏ایم. عطش، همه را هلاک کرده؛ همه را، جز شهیدانی که حالا کنار هم در انتهای کانال خوابیده‏اند. آن‏ها دیگر تشنه نیستند. آن‏ها از دست ساقی عزیزی آب خورده‏اند. آبی که مزه آب کوثر می‏دهد...!

دست مریزاد مؤمن! می‏خواهی دوباره نامه‏هایت را رو کنم و به آواز بیفتم.می‏خواهی بزنم به دستگاه شور. بروم به حال و هوای غریبی و برای در و دیوار گرفته خانه بنالم. می‏دانی که باز هم هوس نوشتن دارم. نوشتن دل نوشته به تو. می‏خواهم بنویسم:

سلام! چطوری مؤمن خدا؟ چه خبر از کوچه باغتان؟ چطورند بچه‏های گردان تشنگان؟ نکند دوباره بال‏هایشان را باز کرده‏اند و رفته‏اند به دیدن سید الشهدا ( ع ). رفته‏اند به پابوسی‏اش. رفته‏اند تا از میوه‏های لذیذ درخت‏های باغش، سرمست بشوند. رفته‏اند تا از حوض کوثر خانه‏شان، شراب بنوشند. رفته‏اند تا از آبشارِ نقره‏ای پشت بامشان سُر بخوردند

 و بیفتند توی دامن حوض کوثر.لا بد تو هم با آن‏ها رفته‏ای! مگر نه؟

اما دل نوشته، دوای این درد نیست. دوای این دلِ گرفته نیست، برای تویی که پرنده آفریده شدی، برای تویی که هنوز همه قصه تشنگی‏ات، دلم را می‏سوزاند. می‏دانم که الان سیراب شده‏ای. می‏دانم کنار چشمه‏ای و داری دلت را در تن شفاف آن می‏شویی، اما هنوز خاطره آواز تشنگی‏ات، بلند است. هنوز خاطره تشنگی بچه‏های گردانتان از یادها نرفته است. هنوز هم دارم می‏شنوم که یکی از پشت بی‏سیم فریاد می‏کشد: «بچه‏های تشنه لب آب نمی‏خواهند. آب نفرستید برایمان. لب تشنه جنگیدن لذت دیگری دارد. نقل و نبات بفرستید. پس کو کبوترهایتان» ؟

این بار می‏خواهم بیایی و دوباره از سر بگیری. دوباره از ابتدا تعریف کنی. از وقتی که قمقمه‏ها خالی شدند. از لحظه‏هایی که از آسمان آتش بارید و لب‏هایتان نمک بست. بگویی که یک گردان، ابوالفضلِ تشنه لب، چند روز در محاصره بودند. یک گردان حبیب و مسلم و عون و علی اکبر (علیه‏السلام)، سوز عطش گرفتند. اما هیچ کس نفهمید، جز خدا. هیچ کس تشنگی‏شان را حس نکرد، جز آسمان، زمین، فرشته‏ها و جز قمقمه‏های خالی و خشکیده‏شان. باران گلوله بود که روی خط می‏ریخت و سوز عطش بود که بر لب‏های ترک خورده می‏وزید. همه، عشق کربلا به سرشان بود. عشق حسین (علیه‏السلام)، عشق بی‏آبی و عشق تشنه جان سپردن. مثل حسین (علیه‏السلام)، مثل عباس (علیه‏السلام) و مثل همه هفتاد و دو آتشفشان نینوا.

بیا و باز هم یک دهن سیر حرف بزن. خاطره بگو و راز تشنگی سیصد بسیجی گردانتان را فاش کن. می‏خواهم بنویسم. می‏خواهم بنویسم که کسی از تشنگی بچه‏های گردان شما چیزی نگفت، و حرفی ننوشت. کسی از قمقمه‏های خالی‏شان عکس نگرفت. کسی برای لب‏های خشکیده‏شان فیلم نساخت. کسی به خاطر چشم‏های خسته‏شان شعر نگفت و کسی در وصف بلور اشک‏هایشان، نجوا نکرد. دلم می‏خواهد دوباره نرم نرم، لحظه به لحظه و جزء به جزء از خط اول خاکریز تا خط آخر آسمان، یک دل نوشته بنویسم. دل نوشته‏ای که خود نیز تشنه است. تشنه تو، تشنه حرف‏های تو و دیدنت!

امشب اگر به خوابم نیای، شال سبزت را دوباره نشانم ندهی، باز عطر بارانم نکنی، من از خواب می‏پرم. وحشت دنیا به قلبم چنگ می‏اندازد. می‏ترسم تو را از یاد ببرم. تو را دوست شهیدم! تو و یک گردان شهید تشنه لب را! یک گردان شهید تشنه، تشنه تشنه... .

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 17:9  توسط مجید ملامحمدی  |